خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،
خدا گفت: نه!
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،
خدا گفت: نه!
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،
خدا گفت: نه!
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،
خدا گفت: نه!
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،
خدا گفت: نه!
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!
دكتر ثريا مكنون در سال 1973 از دانشگاه ايلونوي آمريكا در رشته روانشناسي و علوم تربيتي موفق به اخذ درجه دكترا شد و از سال 1353 به عنوان عضو هيأت علمي دانشكده علوم تربيتي دانشگاه تهران فعاليت خود را آغاز كرد.
وي با تشكيل گروه مطالعات زنان در پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، در سال 1367 مشغول تحقيق و پژوهش براي طراحي مدل جامع زنان بوده است. در اين گروه، خانم مهندس زهره عطايي آشتياني، كارشناسارشد رشته معماري نيز در كنار دكتر مكنون بوده و چندين سال از زندگاني خويش را مشغول پژوهش و تحقيق بودهاند. آنان هدف خود را تلاش جهت توليد مدل جامعي براي مهندسي توسعه منزلت مطلوب زن ميدانند. آنچه در زير ميآيد، ماحصل گفتوگوي «تابناك» با خانم دكتر مكنون و نيز مهندس عطايي است كه بررسي ابعاد اين مدل و دلايل و نيازهاي ارايه اين الگو، مطرح ميشود.
چند
روز پيش خبري تکان دهنده منتشر شد. دختر 5 سالهاي به همراه ده عضو
خانواده به رستوراني در منيريه ميرود و کارگر رستوران با نشان دادن يک
شکلات از دور، او را به زيرزمين کشانده و مورد تعرض قرار ميدهد. (اعتماد
ملي، اول ارديبهشت 1387). اينکه يک فرد به خود جرأت ميدهد در فاصله چند
متري والدين يک کودک و هشت نفر ديگر از اعضاي خانواده اش، با او چنين کند
و بعد راست راست در رستوران قدم بزند در ابتدا عجيب به نظر ميرسد. ولي به
عقيده من، اين فرد اگر صفحات حوادث روزنامه را خوانده و اخبار صدا و سيما
را ديده باشد به دلايل زيردر محاسبات خود اشتباه نکرده است:
براي پي بردن به عمق فاجعه بد نيست ببينيم در ديگر کشورها تا چه حد به تعرض به نواميس حساسيت نشان داده ميشود.
۱- عدم استعمال دخانیات. ________ ۲- پایین نگه داشتن وزن.
۳- تغذیهی مناسب. _____________ ۴- ورزش.
جالب است بدانید از بین ۱۵۳۰۰۰ نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط ۳٪ همهی چهار مورد بالا را رعایت میکردند.
اکثر مردم وقتی وارد زندگی بزرگسالی میشوند به دلیل مشغله های مختلف
دچار عادت های بد و ناسالم میشوند. همهی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل
همین را خواندهایم و تصمیم گرفتهایم آنها را عملی کنیم ولی نکردهایم.
ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم کرد و بعد ها افسوس
خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند گشت.
آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و سالمتری برای خود بسازیم؟
در زیر ۴۰ کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها
حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر میکنم برای شروع یک زندگی سالم
خوب باشد:
۱- مسواک بزنید.
۲- ۱۵ تا بشین پاشو بروید.
۳- صاف بنشینید.
۴- یک سیب بخورید.
۵- سرخط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.
۶- بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید.
۷- ۱۰ بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.
۸- یک لیوان آب بنوشید.
۹- لبخند بزنید.
۱۰- یک نقل قول خوب و روحیه بخش توییت کنید.
۱۱- یک نفس عمیق بکشید.
۱۲- ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید.
۱۳- کمربندتان را ببندید.
۱۴- دست هایتان را بشویید.
۱۵- به مادرتان تلفن کنید.
۱۶- یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.
۱۷- خودکاری که نمینویسد را دور بیاندازید.
۱۸- هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون ۱۰ تا شنا بروید.
۱۹- کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید.
۲۰- کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.
۲۱- پنجرهای را باز کنید.
۲۲- نظری در یک وبلاگ بنویسید.
۲۳- فرزندانتان را بغل کنید.
۲۴- کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.
۲۵- از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید.
۲۶- لباس هایتان را برای فردا آماده کنید.
۲۷- یک بار به جای چای قهوه بنوشید.
۲۸- کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید.
۲۹- نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.
۳۰- به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.
۳۱- ۱۰ دقیقه استراحت کنید.
۳۲- میز کار و صفحهی نمایشگرتان را تمیز کنید.
۳۳- پنج دقیقه Free Rice بازی کنید.
۳۳- کمی آجیل بخورید.
۳۴- یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.
۳۵- یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید.
۳۶- چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.
۳۷- این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.
۳۸- دست و صورتتان را بشویید و ۳ دقیقه از پنجره به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)
۳۹- برای پرنده ها دانه بریزید.
۴۰- یکی از کار های بالا را همین حالا انجام دهید!
کار های بالا هر کدام به نحوی مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی
، روانی و… میشوند. انجام دادن هر کدام از آنها حداکثر ۱۰ دقیقه طول
خواهد کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده
و انجام دهید مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب
را در حالی که از پنجره به بیرون نگاه میکنید بخورید.
در سن 21 تا سی سالگی مثل آمریکا یا ژاپن هستند: کاملا کشف شده , بسیار توسعه یافته , آماده برای معامله با پول نقد یا اتومبیل!
در سن 30 تا سی و پنج سالگی مثل هند یا اسپانیا هستند: بسیار داغ , آسوده خاطر و آرام , آگاه به زیبایی های خود.
در سن 35 تا چهل سالگی مثل فرانسه یا آرژانتین هستند: بدین معنا که اگر چه ممکن است در جریان جنگ نیمه ویران شده باشند اما هنوز جاده های بسیاری برای تماشا دارند!
در سن 40 تا پنجاه سالگی مثل یوگسلاوی یا عراق هستند: جنگ را باخته اند هنوز گرفتار اشتباهات پیشین اند وبه بازسازی کامل نیاز دارند.
در سن 50 تا شصت سالگی مثل روسیه یا کانادا هستند: بسیار پهناور , آرام و مرز ها بدون مرزبان اما سرمای زیاد , خلایق را از آنان میرماند.
در سن 60 تا هفتاد سالگی مثل انگلستان یا مغولستان اند: با یک گذشته ی درخشان و بدون آینده!
بعد از هفتاد سالگی شبیه آلبانی یا افغانستان اند: همگان میدانند که در کجایند اما هیچکس به سراغشان نمیرود!!!!
Girls and Windows
* Both have a great UI.
* Both consume large resources and do less work.
* Both crash unexpectedly.
* Both are not easily portable on different architectures (environment).
* Both can't work on low resource architectures (environment).
* Both are costly to maintain.
* Both give mostly unexpected outputs.
* Both their working often contradicts with their documentation.
* Both are easily prone to viruses (rumors and doubts) and they (viruses) do spread very fast in windows based networks.
* In spite of all above disadvantages, both are liked.
Boys and Linux
* Both have an average UI.
* Both are robust.
* Both are highly secure.
* Both can be easily modified to support new concepts/features.
* Both are efficient.
* Both are easily portable to any architecture (environment) no matter how low the resources are.
* You can easily guess the output for your input (in Linux just open its code, for boys they are mostly transparent by nature).
* Both provide large support for development (work environment).
* Both are poorly documented.
مردها موجودات عجیبی هستند. چون قویترند زودتر خسته میشوند، چون شجاعترند بیشتر حماقت میکنند و چون بیاحساسترند بیشتر دل میبندند.
در پي افزايش جمعيت دختران در برابر جمعيت پسران (هر چند كه مسئولان انكار ميكنند).

و اينم بد نيست...

و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل...
وقتي عشقت رو از دست دادي ديگه سعي نكن به دستش بياري
درست مثل چيني شكسته ميمونه كه حتي اگه بندش هم بزني ديگه به زيبايي گذشته نيست
تو يه نمايشگاهي بود، آقاي خاتمي رئيس جمهور وقت از يكي از غرفهداران پرسيد "شما هم دوم خردادي هستيد؟" و آن شخص جواب داد:
"نه، ما سوم خردادي هستيم..."
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.
شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزلهـاي ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامي، شاهـد پـنداري، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت مي کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـري شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.
عـشقهـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزلهـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزلهـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده کرد. براي آن که سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا کـنيد، کافي است که فـيلمهاي عـشقي او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار مي خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.
محـروميت و ناکامي هاي شهـريار در غـزلهـاي گوهـر فروش، ناکامي ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلي از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانهً شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده مي شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رویأ هـدايت مي شده است. دو خواب او که در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولي خوابي است که در سيزده سالگي موقعـي که با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب مي بـيـند که بر روي قـلل کوهـها طبل بزرگي را مي کوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت مي کـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است که عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده مي کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند که به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي کـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد که چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي کـند که آن سنگ، گوهـر درخشاني است که دنـيا را چـون آفتاب روشن مي کند و مي شنود که از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکي از کف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي کـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک مي شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـي کـند.
شهـريار در موقعـي که شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود که از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يکي از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامي که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمي کرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـکاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق کشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان که در توي اطاق خشک و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار کاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي کـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد که مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي کـند حتي يک بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوکـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت که امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي کرد. در آن راه که مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يک يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنکه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براي کارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي کردند که گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي کرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي کرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود.
تـلخ ترين خاطره اي که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم. حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا که مي گويد:
مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه
يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!
شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که براي شهـريا 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است، موقعي که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند کـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.
شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اويل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايي که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزي تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي کند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام کشورهاي فارسي زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده هاي آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يکي از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشکـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفي تـشکـيل مي شد شرکت مي کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کـشـفـيات او را به سير و سلوکاتي مي کـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت مي کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طي مي کـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي کـند تا اينکه مـتوجه مي شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـي است و کـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به کشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري که خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يکي از اولياء مرتـبط مي کـند و آن مقام مقـدس کليهً مشکلاتي را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي کند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او کشف مي شود.
باري شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـکار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد که درک آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـکس کرده است ولي بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين که يک روز بي خـبر از هـمه کـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.
بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد. چه نيک فرمود:
براي ما شعـرا نـيـست مـردني در کـار کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار
دوستان عزيز خواننده ميتوانند اشعار استاد را از اينجا دانلود كنند.
هرآنچه مورد نیاز بشر برای زندگیست در قرآن وجود دارد.....
وبا گسترش علم ، روز به روز این حقایق روشن تر می گردد. امروزه ریشه اغلب بیماریها تغذیه نا سالم است.چرا باید در جامعه ای که قرآن کتابشان است و این همه دستورات غذایی کامل را در خود دارد این همه بیماربروی تخت های بیمارستان گرفتار شده باشند؟! مگر قرآن نگفته که انسان باید به غذای خود بنگرد؟!....چرا هر چه دستمان می آید می خوریم؟به محتویات بیسکویتی که می خورید دقت کرده اید؟! می دانید سوسیس و کالباس چگونه فرآوری شده اند؟ ترکیبات نوشابه را می دانید؟اثرات مواد نگهدارنده را بروی جسم و روان خود می دانید؟..... هر چیزی خوردنی نیست! غذای بد بروی افکار و روحیات شما اثر بد می گذارد... 4=2*2
نعمتی چون قرآن داشته باشیم و این همه بیماری و ناراحتی!
این مظلومیت قرآن نیست؟!
طیبات بخورید
از سیاست خیلی خوشم نمیاد. کاری ندارم کی کدوم طرفی کی کدوم طرف... عشق است حزب باد... کاری به کار جهان سیاست ندارم... نمی دونم تو آمریکا کدوم حزب پیروز شد یا نمی دونم تو لبنان و فلسطین چه خبره... راستش هنوز نمی دونم چپ چیه راست چیه... زیادم برام فرق نمی کنه. ولی کشورمو دوست دارم. اصولا از این قضیه انرژی هسته ای هم خیلی بدم نمیاد. کاری به مسائل جانبیش ندارم چون خودم از اون بچه تخسام کلا از تخس بازی خوشم میاد. یه روز بچه داداشمو بردم مغازه براش قاقالی لی بخرم. یه دختر بچه تخس ۳ ساله. رفتیم تو مغازه. کلا با غریبه ها میونه خوبی نداره. بهش گفتم برو هر چی دوست داری وردار (از همه عموهاش - ۵ تا عمو داره- منو بیشتر دوست دارد) رفت اول از همه یه لپ لپ ورداشت و بهم نگاه کرد. دیدم تعارف می کنه. گفتم دیگه هیچی نمی خوای. چشم چرخوند. چشش افتاد به آبنبات چوبی. چون سرما خورده بود مامانش گفته بود براش آبنبات نگیرم. اشاره کرده به آبنباتا. گفتم نه عمویی سرما خوردی یه چیز دیگه وردار. لپ لپو گذاشت سر جاش. چش تو چشام دوختو با تخس بازی انگشتشو گرفت سمت آبنباتا. برای دومین بار تو زندگی کم آوردم. اولین بارش تو قضیه ازدواج بود که الحمدلله سر نگرفت. خلاصه هم آبنباتشو گرفت هم لپ لپو. البته موضوع این پست قرار نبود این باشه. خوب حرف حرف میاره دیگه چی کار کنم.
می خواستم در مورد خلیج فارس و گاگول بگم (منظور همون گوگله). تو گاگول ارت (google earth) ورداشتن به جای خلیج فارس نوشتن خلیج عربی. از اونجا که من از سیاست بدم میاد همینطور از عربا همینطور خواننده های عربی به خصوص اجرم (اسمش اگه اشتباه نکنم نانسی باشه) از همه کسانی که این مطلبو می خونن درخواست دارم به این آدرس مراجعه کنن و به نشانه اعتراض به این اقدام گاگول یک امضای دیجیتالی (که خیلی ساده است و فقط باید اسم و ایمیلشونو بدن) بدن که ظاهرا اگه به یک میلیون امضاء برسه گاگولا اسم خلیج عربیو حذف می کنن. فعلا ۴۳۴۰۰۰ بوده. امیدوارم همین روزا بشه ۱ میلیون. هر چند می دونم اونا هم تخس تر از این حرفا هستن و با این کارا از رو نمی رن و باز از این کارا می کنن.
بعد از اينكه خانه اميدم را با نااميدي ترك كردم، با خود عهد كردم كه دگر گرد عشق نگردم؛ ديگر جواني نكنم و دل به كس نبندم.
دادي بر بادم دل به تو دادم با يادت شادم از غم آزادم ...
نيم ساعت پيش مجموعه شهريارو ميديدم. چقدر قصه غصه آدما به هم شبيهن. داستان عاشقي و غم يار. ناز كردنهاي يار و دل شكستنها...
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتادهام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي - حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام - فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني دادهايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمرهاي كوته بياعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان ميكند
در شگفتم من نميپاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بيحبيب خود نميكردي سفر
راه عشق است اين يكي بيمونس و تنها چرا
بي مونس وتنها چرا
اين کيست اين اين کيست اين اين يوسف ثاني است اين
خضر است و الياس اين مگر يا آب حيواني است اين
اين باغ روحاني است اين يا بزم سلطاني است اين
سرمه سپاهاني است اين يا نور سبحاني است اين
آن جان جان افزاست اين يا جنت المأوي است اين
ساقي خوب ماست اين يا باده جاني است اين
تُنگ شکر را ماند اين سوداي سر را ماند اين
آن سيمبر را ماند اين شادي و آساني است اين
امروز مستيم اي پدر توبه شکستيم اي پدر
از قحط رستيم اي پدر امسال ارزاني است اين
اي مطرب داوود دم آتش بزن در رخت غم
بردار بانگ زير و بم کاين وقت سرخواني است اين
مست و پريشان توام موقوف فرمان توام
اسحاق قربان توام اين عيد قرباني است اين
رستيم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا
اي خاک بر شرم وحيا هنگام پيشاني است اين
گلهاي سرخ وزرد بين آشوب بَردابَرد بين
در قعر دريا گرد بين موسي عمراني است اين
هر جسم را جان ميکند جان را خدادان ميکند
داور سليمان ميکند يا حکم ديواني است اين
اي عشق قلماشيت گو از عيش و خوش باشيت گو
کس مي نداند حرف تو گويي که سرياني است اين
خورشيد رخشان ميرسد مست و خرامان ميرسد
با گوي و چوگان ميرسد سلطان ميداني است اين
هرجا يکي گويي بود در حکم چوگان ميرود
چون گوي شو بي دست و پا هنگام وحداني است اين
گويي شوي بي دست و پا چوگان او پايت شود
در پيش سلطان ميرود کاين سير ربّاني است اين
آن آب باز آمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزي مگو کاين بزم سلطاني است اين
پس سال نو مبارك!!!!
سلام دوستان!
سايت تهران آيكيدو آيكيكاي
اين سايت متعلق به يكي از همكاران است. به همين جهت تصميم گرفتم تو اين وبلاگ كه مربوط به همكاران اداره برقي است درباره آن صحبتي بشه. البته اين چند وقته مطالب زياد ربطي به اداره برق نداشت ولي البته بي ربط هم نبود. حكايت آن مغازه بود كه نوشته بود كليه وسايل مورد نياز سيگاريها موجود است. يه نفر ميره ميگه يه جفت بند كفش بده. فروشنده ميگه نوشتيم وسايل مورد نياز سيگاريا، بند كفشمون كجا بود. طرف ميگه ببينم يعني يه سيگاري احتياج به بند كفش نداره. بالاخره ديگه! خودتون بگيريد يعني چي ديگه. يعني آره ديگه... چقدر دير ميگيريد.
باري كجا بوديم؟... آره، تو اين سايت قراره مطالب و عكس و كليپ و مقاله و اخبار مربوط به هنر رزمي زيباي آيكيدو آيكيكاي (صاحب سايت ميگفت اينجوري ننويس ولي خوب چارديواري اختياري) به نمايش عمومي و غير عمومي دربياد. تو نگاه اول چيز زيادي به چشم نمياد. ولي خوب در حال پيشرفته.
خوب اينم از مطلب امروزمون. راستي خيلي باحاله ها! نه؟!!
سلام، بعد از مدتها میخوام یه خورده کپی کاری رو کنار بذارم و کمی از خودم براتون بنویسم. بالاخره وبلاگ نویسی یعنی همین، نه اینکه بری از اینجا و اونجا کپی کنی و بعد برای اینکه کس دیگهای این بلارو سر خودت نیاره بری سراغ جاوا اسکریپت و از این کارا، که صد البته با یک ترفند ساده میشه همشونو همونجور که بوده و هست کپی کرد. بگذریم. غم دل چه باز گویم که تورا ملال گیرد. کنم این حدیث کوتاه که سر دراز دارد.
بعد از مدتها که منطقه برق آزادی دستخوش تلاطم و آشوب و بلوا بود، با رفتن فرامرز (هاشمی نژاد) و دوگاهه میرفت که کمی آرامش را حس کنه، که صد البته با اومدن جناب آقای مهندس شیخان میتونه این امر محقق بشه، حالا تا ببینیم. اگه علی محبوبی بذاره.
چند وقت پیش داشتم وبگردی میکردم که برخوردم به یه وبلاگ خیلی باحال. خیلی خیلی باحال. هر چی بگم کم گفتم. میدونی، انگار گم شدمو پیدا کردم. حتما به این وبلاگ یه سری بزنید. همینجا یه معذرت خواهی بکنم. چون لپ تاپمو عوض کردمو هنوز به کیبردش عادت نکردم. ممکنه بعضی جاها حرفی جا بیافته یا کم و زیاد بشه. البته سعی میکنم نشه ولی اگه شد به بزرگواری خودتون ببخشید. باری؛ کجا بودیم.... آره داشتم میگفتم که انگار گمشدمو پیدا کردم. میدونید فرق کشورهای مترقی واقعی با کشورهای مثلا مترقی (مثل ایران) که فقط ادای کشورهای مترقی رو در میارن چیه؟ استفاده از لحظه لحظههای زندگی. تا میرسن مثلا به مطب دکتر و قراره مثلا نیم ساعت منتظر بمونن فوری یه کتاب و مطالعه... یا مثلا تو مترو یا اتوبوس. ولی ماها تو مطلب دکترا فقط حرفای صدتا یه غاز ... یا تو مترو نشسته یا اغلب ایستاده ذل میزنیم به بیرون (ذل زدن اینجوریه دیگه ها؟؟!!) تو چشای همدیگه هم جرات نمیکنیم نگاه کنیم چون باعث ایجاد تنشهای شدید میشه. بگذریم، میخواستم در مورد این وبلاگ بگم. البته این کتاب نخوندن بیشتر به خاطر شرایط بد اقتصادی هم میتونه باشه ولی به نظر من اینا همش حرفه. من اون موقعا که وضع اقتصادیم بد بود بیشتر کتاب میخوندم تا الان که ماهی چند میلیون (البته ریال) درآمدم دارم. باور کنید! ولی تا دلتون بخواد آهنگ و نمیدونم چرت و پرت... به وفور. حالا فکر کنید اگه بتونید یه کتابو بجای اینکه بخونید گوش کنید! جالب شد نه؟ آره مثلا از انقلاب میخوای بری آزادی، حدودا یه ربع با BRT راهه. تو این یه ربع یه ربع ها میتونید به این کتاب گوش کنید. دیگه نه با اطرافیان تو اتوبوس مشکل پیش میاد به خاطر کمبود جا و ازدحام، نه خودت به مشکل برمیخوری به خاطر اینکه با یه دستت باید میله اتوبوسو نگه داری که نیوفته و با دست دیگه کتابو نگه داری، حالا چطور میخوای کتابو ورق بزنی (کمی بودار شد) بگذریم. این وبلاگ یه کتابخانه صوتیه. دیگه خسته شدم از بس توضیح دادم، بابا جان! فایل صوتی کتابا رو از این سایت دانلود میکنی، میریزی تو گوشی یا MP3 Playerت،بعد تو مسیرت گوش میکنی. شیر فهم شد یا ... دیگه نمیدونم چطوری توضیح بدم. خودتون برید وبلاگو ببنید. من دیگه موندم چطوری حالیتون کنم... خداحافظ
www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com
دوزخ . عشق و دیگر هیچ ...
یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را :
با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .
وقتی مرد همه می گفتند به بهشت رفته است .
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.
استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست
انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی
نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .
مرد وارد شد و آنجا ماند.
چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت
و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:
این كار شما تروریسم خالص است!
پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟
ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:
آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده
و كار و زندگی ما را به هم زده.
از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...
در چشم هایشان نگاه می كند...
به درد و دلشان می رسد.
حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...
هم را در آغوش می كشند و می بوسند.
دوزخ جای این كارها نیست!! لطفا این مرد را پس بگیرید!!
......................
وقتی ارامش قصه اش را تمام میكند
با مهربانی به ما میگوید :
...............
« با چنان عشقی زندگی كنید كه
حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادید...
خود شیطان شما را به بهشت باز گرداند »
پائولو كلوئیلو
---------------------------------------------------------------------------
این مطلبو تو یک وبلاگ خوندم؛ خواستم اونو با ذکر منبع براتون نقل کنم، ولی دیدم مدیر وبلاگ یک کار خیلی بی مزه کرده، (از این کارهای جاوااسکریپت بی مزه که فقط توسط تازه کارا استفاده میشده) منم اونو با همون قالب مورد استفاده تو سایت منبع (که حتما خودش اونو از جای دیگه کپی کرده) آوردم. اگه میبینید که شکل و شمایلش با بقیه مطالب فرق میکنه به خاطر اینه....
مدیر وبلاگ- سکوت